عبد الباقى گولپينارلى ( مترجم : توفيق سبحانى )
115
مولانا جلال الدين ( زندگانى ، فلسفه ، آثار وگزيده اى از آنها ) ( فارسى )
مخدومى شمس دين تبريز * چو خورشيدش ( ت ) در اين سمانى " « 1 » * * * " تا كه قلندر دل من داد مى مذهل من * رقصكنان دلقكشان جانب خمار شدم " « 2 » * * * " بقا اندر بقا باشد طريق كم زنان اى دل * يقين اندر يقين باشد قلندر بىگمان اى دل شنودى شمس تبريزى گمان بردى ازو چيزى * يكى سر دل آويزى ( آميزى ) ترا آمد عيان اى دل " « 3 » * * * " بجو بوى حق از دهان قلندر * بجد چون بجويى يقين محرم آيى " « 4 » * * * تا مدرسه و مناره ويران نشود * احوال قلندرى به سامان نشود تا ايمان كفر و كفر ايمان نشود * يك بندهء حق به حق مسلمان نشود " « 5 » * * * آن باده كه بر خلق حرام است حرام * بر جان قلندرى مدام است مدام هان اى ساقى مگو تمام است تمام * آغاز و تمام ما كدام است كدام " « 6 » * * * " قلندر گرچه فارغ مىنمايد * و ليكن نيست از اسرار فارغ ز اول مىكشد او خار بسيار * همه گل گشت و گشت از خار فارغ . . . قلندر هست در كشتى نشسته * روان در راه و از رفتار فارغ " « 7 » اينهمه تلميح را بر تصادف حمل كردن اندكى دشوار است . چنان كه از مآخذ برمىآيد
--> ( 1 ) كليات شمس ، ج 6 ، ص 89 - 88 ( 2 ) همان ، ج 3 ، ص 180 ( 3 ) همان ، ج 3 ، ص 148 ( 4 ) همان ، ج 7 ، ص 11 ( 5 ) همان ، ج 8 ، ص 136 ( 6 ) همان ، ج 8 ، ص 178 ( سه رباعى به همين مضمون و رديف و قافيه صفحهء مذكور كليات شمس با اندكى اختلاف آمده است ) . ( 7 ) همان ، ج 3 ، ص 124